لحظه های شاعرانه

 لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

 تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست

 تا بدانی نبودنت آزارم میدهد  

 لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان 

 که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد 

 لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است 

 لمس کن لحظه هایم را 

 تویی که هنوز نمی دانی من که هستم 

 لمس کن این با تو نبودن ها را 

 لمس کن...


نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور 1390 ساعت 08:41 ق.ظ توسط فاطمه نظرات | |

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم 

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم


قیصرامین پور



نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور 1390 ساعت 12:49 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید می گویند که فردا مرا به زمین

می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا

بروم؟ خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام

او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.

کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و

شادی کاری ندارم.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد

تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که

زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه

ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد

خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟

و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار

هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی

می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد.

خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم

تمام شود.

کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین

خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت

خواهد کرد، اگر چه من همشه در کنار تو هستم.

در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک

می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از

خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من

بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیت ندارد ولی

می توانی او را مادر صدا کنی ...

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩


نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور 1390 ساعت 12:46 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

ماندن همیشه خوب نیست، 

رفتن هم همیشه بد نیست،

گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت. 

باید رفت تا بعضی چیز ها بماند. 

اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت. 

اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند. 

گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد،

مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور، 

و انچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند. 

رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی،بروی. 

و ماندنت رفتنی میشود وقتی که نباید بمانی بمانی. 

برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند. 

برو وبگذار پیش ازاینکه رفتنت  دردی بر دلی بنشاند،خاطره ای پر حسرت شود 

برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش دل کسی که شکستن غرورت برایش 

از شکستن سکوت اسانتر باشد.عشقت را بردار و برو.خوب برو. زیبا برو. 

سر به زیر برو هر چند با اندوه با لبخندی بر لب برو هر چند باری سنگین بر دل و بر دوش.

شاد برو،شاد ازاین باش که اگر ترا نشناخت،عشق شناخت

برو و بدان هر جا بروی دست عشق را بر شانه ی خود حس خواهی کرد

نگاهت عاشقانه خواهد شد و صدایت اشنا. 

وقار را در گام هایت می توان دید و اندوهی عارفانه را در لبخندت. 

همه ی اینها از ان است که عشق قلب ترا ماُمنی برای بیتوته ی خویش یافته است  

و همراهت خواهد ماند تا محضر حضرت دوست، 

انکه می ماند اسیر عادت و خویشتن خواهی میشود. 

ذائقه ی جانش تلخ میشود از شور و شیرین های زود گذر و غبار مینشیند 

بر اینه ی روحش. 

رفتن همیشه بد نیست. 

انگونه باید بروی که دیده شوی و حضورت مثل لمس بال یک پروانه حس شود. 

انگونه برو که هیچ نگاهی نتواند ترا انکار کند و هیچ دلی نتواند... 

برو،فقط برو. 

وقتی بروی همه چیزهایی که باید بیاید می اید.

 
نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1390 ساعت 02:53 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

وقتی از کنار آب می نویسم
تمام سرنوشت رود شبیه جریان خند ه ای است
که لب های نیمه جان تو را می دود
وقتی آب های سراشیب تند روزگار،
صفحه ی گذشت را ورق می زنند
من با عرض ارادت به چشم های بیکران تو عظمت خنده هاشان را می فهمم
روزی که از آب گذشتم خس خس چشم هات آتشم زد تا اینکه ستاره ای دنباله دار قلبم را فهمید
و از آنروز به بعد حس می کنم نیستم
و حس می کنم هستی!
چیزی نیست این قاب عکس من است که تو را به روزهای خسته ی بودنم می کشاند.
بخند که آب میرود و تبسم ساده ات جریان را به راه می اندازد

نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1390 ساعت 02:52 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

 

از کلام دلنشینت مست و شیدا می‌شوم
با نگاه نازنینت در تو پیدا می‌شوم
هر شب و روز جلوه‌گر در سجده‌گاهم می‌شوی
در حریم ساحل عشق موج دریا می‌شوم 

باز از پی مشک نفس غالیه بویت
آشفته به سر می دوم ای دوست بکویت
یارا بنمای آن رخ زیبات که مارا
دل واله وسرگشته و شیداست به رویت 

آن دم که به احساس کمی خندیدم
گلگون شدم و رخ را ناچار بدزدیدم
من جز تو به اغیار نیاندیشیدم
من برق نگاهت از دور می دیدم

 

سالها شمع دل افروخته و سوخته ام
تا زپروانه کمی عاشقی آموخته ام
بارها یوسف دل را که به چاه غم توست
دو جهانش به خرید آمده نفروخته ام! 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم

 

مست از خواب برانگیختمش
دست در زلف کج آویختمش
جام آن بوسه که می سوخت مرا
تا لب آوردمش و ریختمش 

جان اگر باید به کویت نقد جان خواهیم کرد
سر اگر باید به راهت ترک سر خواهیم کرد
تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما
روی گیتی را زآب دیده تر خواهیم کرد

 
نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1390 ساعت 02:48 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

تکه ابری شدم در آسمان قلبم

خواستم گذر کنم از غم و سیاهی

وقتی آسمان دلم ابری شد

بارانی باریدم بر اوج محبت

ناگهان از ابری چکیدم بر دریچه محبت

از اوج قلبم تا محبت قطره قطره عشق باریدم

باران محبت چه زیباست

که می شوید کینه ها را

حالا که من باران محبت باریدم

قلبم چه زیبا و با صفا شده

اگر در آغاز ابری سیاه آمد در دلم
 

ولی بارانی بارید از جنس عشق

بارانی از جنس محبت در سرای سینه ام

ای ابر سیاه بر دل عاشقان ببار

تا بشویی کینه ها را و قصه ها را

 
نوشته شده در جمعه 21 مرداد 1390 ساعت 11:14 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

         مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد

            زندگی از دم در قصد رفتن دارد 

            روحم از سقف گذر خواهد کرد 

            در شب تیره و سرد 

            تخت حس خواهد کرد که سبک تر شده است 

            در تنم خرچنگیست 

            که مرا می کاود 

            خوب می دانم که تهی خواهم شد  

            و فرو خواهم ریخت  

            توده ی زشت و کریهی شده ام 

            بچه هایم از من می ترسند 

            آشنایانم نیز... 

            ...به ملاقات پرستار جوان می آیند...!!!


نوشته شده در جمعه 21 مرداد 1390 ساعت 11:12 ب.ظ توسط فاطمه نظردهید | |

روزها میگذرد  

ومن از پنجره بیداری 

کوچه یاد تو را می نگرم 

و چنان آرامم که کسی فکر نکرد 

زیر خاکستر آرامش من 

چه هیاهویی هست 

عاشقی هم دردیست 

و من از لحظه دیدار تو دانستم 

که شبی بدین درد خواهم مرد


نوشته شده در جمعه 21 مرداد 1390 ساعت 01:54 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

آه از امشب

که مرا باز خبر از یار شد

خبر از یار دل آزار شد

آن همه ظلم روا داشته را یاد شد

همه هستی ز برم تار شد

و مرا هم سخنی نیست هنوز

آه از امشب

که دگر بار دلم غمگین است

که دو چشمم باز خونین است

که دو پلکم سخت سنگین است

و جهان در نظرم تاریک است

و مرا هم سخنی نیست هنوز

آه از امشب

که صدای نفسم، هیچ نیست

که دگر در سر من شور نیست

که دگر حنجرم آواز نیست

که دگر قلب من آزاد نیست

و مرا هم سخنی نیست هنوز

آه از امشب

که دلم پاره شد از غم

که همه داغم و سوزم

که صدای خوش یارم

نکند بار دگر شادم

و مرا هم سخنی نیست هنوز

آه از امشب

و هزاران شب غمبار دگر هم

آه از این کابوس خوف انگیز مبهم

که دگر خسته شدم من و ندانم

که چرا جز در و دیوار تنم

مرا هم سخنی نیست هنوز


نوشته شده در جمعه 21 مرداد 1390 ساعت 01:53 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

شب سردی است، و من افسرده.

راه دوری است، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

 

می کنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

 

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیک، غمی غمناک است

سهراب سپهری


نوشته شده در جمعه 21 مرداد 1390 ساعت 01:45 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

قدم می زنم شهر خاموشی رو !


قدم می زنم این فراموشی رو !


ورق خورده دفتر چه ی كوچه ها


من و تو ، تو و من ، رسیدن به ما ...

اگه شب ، شب سرد تكراریه


هنوز عطر دستای تو جاریه

دل بی طپش ردت و از بره


نگاه كن من و تا كجا می بره !


بتاب از تو پلك تر پنجره !


بخون از سكوت پس حنجره !


بیا تا نلرزه قدم های عشق !


نذار بشكنه مرد تنهای عشق !


ببر شب رو از شهر دلواپسی !


بگو از كدوم كوچه سر می رسی ؟


تو پیچ كدوم واژه پیدات كنم ؟


بگو تو كدوم خواب تماشات كنم ؟


نوشته شده در جمعه 21 مرداد 1390 ساعت 01:42 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

در کوچه های سرد و نمناک شهر

گام هایم را مغرورانه بر پوسته ی تاریک شب می نهادم .

صدای جغد های شوم و ناله های بی کسی گوش هایم را می خراشید.

 حضور اشباهی را در لابه لای سنگ فرش ها و

 انتهای تاریک و غمبار هر کوچه مرا سخت آزرده می ساخت.

 نفس هایم سخت شده بود .

 قلبم به آرامیِ قدم هایم ناقوسش را به صدا وا می داشت .

 نمی دانستم در این نا کجا آباد تنهایی به کدامین امید چنگ زنم.

 به عقل و منطق و فلسفه؟!!

 در زمانه ای که شیری خردمند اسیر هوس های خرگوشِ بازیگوشی خواهد شد و

 منطق سلطانیِ خود را در بازیهای کودکانه ی ایام به حراج می گزارد!!

 یا به عشق و عاشقی؟!!

 لفظی که در کوچه های چشمک و عشوه و ناز به قرانی بیش نمی ارزد

 و خروار خروارش را فریب بر دوش می کشد.

 نمی دانم

 نمی دانم ...

 اما به امید شکوفه ی کوچک لب قرمزی که فردا صبح به خورشید سلام می کند

 دستور تپیدن را برای قلبم صادر خواهم کرد.


نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد 1390 ساعت 01:04 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

هروقت دل کسی رو شکستی

روی دیوار میخی بکوب

تا ببینی چقدر دل شکستی

هروقت دلشان را به دست اوردی

میخی را از روی دیوار بکن

تا ببینی چقدر دل به دست اوردی

اما چه فایده...؟؟ که جای میخ ها بر روی دیوار می ماند

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد 1390 ساعت 12:56 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

جنگل سرخ خزان

در پی مرگ جهان

بادها در پیشند

لبها به صدا در آمد

مرگ من نزدیک است

خوشحال دمی نیست شوم

نه با زمین اسیر و ...

خنداش مهو شودو

لرزشی بر خاکش

دیر زمانیست در خاکم

آتشی هست از آن در باکم

چگونه اینچنین تاب آرم

عمریست داز

ریشه هایم قطور در جنگ با ستم کارانم

خسته از ظلم خسته از باد

کی زمانیست که من طوفانم

ویران کنم هر چه درد آرانم

گاهیست به خوابی ژرف می آرامم

در سکوتی دل انگیز من بیدام

خوشحال از آن همه رویا

به شادی بسوی هم قطارانم

نگاهم به تن سرد و زشت و زمخت

اندوهی بر دل

سنگین شود این دستانم

به زمین می کوبم

چی کردی با عزیزانم


نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد 1390 ساعت 12:55 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

قلب من در هر زمان خواهان توست

این دو چشم عاشقم مهمان توست

گرچه لبریز از غمی درمانده ای

این نگاهم در پی در مان توست

در میان ظلمت شبهای غم

چلچراغ قلب من چشمان توست

در کنارم لحظهاای آسوده باش

همدم دستان من دستان توست


نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد 1390 ساعت 12:52 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

الف:اشتیاق برای رسیدن به نهایت ارزو

ب:بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

پ:پویایی برای پیوستن به خروش حیات

ت:تدبیر برای دیدن افق فرداها

ث:ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها

ج:جسارت برای ادامه زیستل

چ:چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه

ح:حق شناسی برای تزکیه نفس

خ:خویشتن داری در برابر تهمت ها و ناسزاها

د:دور اندیشی برای تحول زندگی

ذ:ذکر گ.یی برای اخلاص عمل

ر:رضایتمندی برای احساس شعف

ز:زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها

ژ:ژرف بینی برای شکفتن علت ها

س:سخاوت برای گشایش در کارها

ش:شایستگی برای لبریز شدن در اوج

ص:صداقت داشتن

ض:ضرر را تحمل کردن

ط:طهارت و پاک بودن نیت در راهی که قدم برداشته ایم

ظ:ظلم نکردن و مظلوم نبودن

ع:عمل به دانسته ها

غ:غیرت نسبت به اهداف

ف:فکر بزرگ در سر داشتن

ق:قدر شناسی نسبت به همه

ک:کمال گرایی

گ:گذشت

ل:لزوم ایمان به قدرت لایزال

م:مشکلات را شکلات دیدن

ن:نداشتن ترس و هراس از تلاش

و:وابسته پنداشتن موفقیت خود فقط به دو نفر: خدا و خودمان

ه:هدف دقیق و مناسب داشتن

ی:یافتن راه درست برای رسیدن به هدف

 


نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1390 ساعت 11:09 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

امشب گریه میكنم ...


گریه میكنم برا تو


برای خودم


برای تموم اونایی كه خواستن گریه كنن نتونستن ...


برا ی تمام اون چیزی كه خواستی ونبودم


خواستم و بودی ...


امشب گریه میكنم


به وسعت دریا ...


به وسعت بیشه ...


به وسعت دل عاشق ...


برای تو ... برای تو ...



و به پاس احترام تمام تحقیرهایی كه از دیگران شنیدم وهنوز شكست نخوردم ...



 


نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1390 ساعت 09:16 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

بسیار نمی خواهم

تنها کمی

برای چشم به هم زدنی

دستت را به من بده

تا دلت را در آغوش گیرم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1390 ساعت 09:09 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته    

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته 

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته


نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1390 ساعت 01:34 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

شاعر زن میگه :

به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از گل
و بعداً مرا از خشت آفرید!

برای من انواع گیسو و موی
برای تو قدری چمن آفرید!


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1390 ساعت 01:33 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

شد شبیه‌ رهگذری‌ باد، از درخت‌

آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت‌

افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت:

ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت،

امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار

آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟

امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است‌

سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت‌

کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من‌

با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت‌

چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار

همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت‌

امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌

آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت!

P30island.Com


نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1390 ساعت 01:28 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

گفتمش : دل می خری ؟

برسید چند؟

گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !

خنده کرد و دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای بایش روی دل جا مانده بود ......



نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1390 ساعت 01:23 ب.ظ توسط فاطمه چندبامرام | |

شبها نشستم درکمین دیـــــــــــــدم نگار نازنین

طوفان خشمش درزمین گاهی چنان گاهی چنین

ازباغ می کـــــــــــــردم گذر  دیدم تورا باردیگر

آتش زدی اندرجـــــــگر  من سوختم سویم ببین

خــــــــالـــــــــق تورا شاد آفرید آزاد آزاد افرید

آن کس که نقشت را کشید گفتم هــزاران آفرین

سرگشته وحیــــــران شدم بسیارسرگردان شدم

من روزو شب دنبال تو ای ماه روی دل نیشین

هستم تو رامــن مشتری داری بدست انگشتری

انگشترت زیــــبـا بود دارد عـــــجب نقش ونگین

ای گل تو آزارم مـده باتیغ خــــــــود خارم مده

اشک شرربارم مده  گــفتم تویی خـــــــلد برین

"ظاهر؛ موسوی" تابکـــی داری فغان مانند نی

باده بنوش ازجام وی آتش گرفت این سرزمین


نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1390 ساعت 01:19 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

به کوه گفتم عشق چیست؟        لرزید.

 به ابر گفتم عشق چیست؟        بارید.

به باد گفتم عشق چیست؟         وزید.

به پروانه گفتم عشق چیست؟     نالید.

به گل گفتم عشق چیست؟       پرپر شد.

و به انسان گفتم عشق چیست؟

 اشک از دیدگانش جاری شد و گفت؟     دیوانگیست!!!



نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1390 ساعت 01:18 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

کاش عاشقی هم پا می گرفت

تشنگی هم طعم دریا می گرفت


كاش امشب كوچه های منتظر

یك سلام گرم از ما می گرفت

این سكوت تلخ . دنیای من است

كاش دستت . دست دنیا میگرفت

آسمان ابری ترین اندوه را

از دل سنگین شبها می گرفت

پنجره دلتنگ چشمی آشناست

كاش می شد عاشقی پا می گرفت

نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1390 ساعت 01:15 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد

بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من

که بغض آشنای ابر گریه می خواهد

بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم

و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد
 
 

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 10:53 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز؟

به شکست دل من؟

یا به پیروزی خویش؟

به چه میخندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه میخندی تو؟

به دل ساده ی من میخندی که دگر تا به ابد نیزبه فکر خود نیست؟

خنده دار است بخند...

 

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 10:50 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

همیشه کسی هست,

                          کسی که تو را دوست دارد و در اوج تنهایی تو 

                                                                        قدم میگذارد....

همیشه کسی هست که بزرگ است و ساده

                                              کسی که گل زندگی را به 

                             هر شاخه داده. 

همیشه کسی هست..... کسی تازه تر از شکوفه.

                                                 پر از رنگ و بو.....

کسی آسمانی که دریاست 

                                آیینه کوچک او

همیشه کسی هست...کسی که تو را دوست دارد

                                    و در اوج تنهایی تو قدم میگذارد.......

 

 


نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 10:23 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |

در حضور خارها هم میتوان یک یاس بود

در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

می شود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه ها ی مات یک متروکه را الماس بود

دست در دست پرنده،بال در بال نسیم

ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از کاش می شد هم نبود

هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 09:39 ب.ظ توسط فاطمه نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ